ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

امروز مصادفه با زادروز شاعر موردعلاقه م ؛ فروغ فرخزاد .
متاسفانه من همزمان با او نبودم و وقتی رفتش من دو ماه ِ بعد تازه بدنیا اومدم . از 15 سالگی باهاش آشنام و بعد از اینکه یه انشاء در مورد زندگینامه ش نوشتم و مورد تشویق دبیر ادبیاتم قرار گرفتم ، هم عاشق فروغ و شخصیت و کارهاش شدم ؛ و هم عاشق ادبیات و شعر و موسیقی ...
در اصل بوسیله ی ارتباطی که با شعرهای فروغ و نوع نگاهش به زندگی و باورهای قشنگش پیدا کرده بودم ، بر خلاف مسیر و رشته ی تحصیلیم که علوم تجربی بود حرکت کردم و دایره ی محفوظات و دانسته هام رو بیشتر در حوزه ی ادبیات و شعر و داستان متمرکز کردم و امروز خیلی خوشحال و خرسندم که احاطه ی نسبتا" رضایت بخشی در این بخش کسب کردم .گرچه از تحصیلات آکادمیک در این حوزه باز موندم اما چیزی رو هم از دست ندادم .
... بله از فروغ میگفتم . شاعره ای زیبا ، جوان ، با احساس ، دارای روحی بلند و شخصیتی مهربان و استوار . در دوره ی کوتاه زندگیش ( 32 سال ) هم تحولات شگرفی در زمینه ی شعر بدست آورد ، هم در حوزه های دیگر هنری تونست عرض اندام کنه و حرفی برای گفتن داشته باشه ؛ و هم تجربیات ارزشمندی در طی سفرهای متعددش کسب کرد . عشق رو خوب درک کرد و شناخت ، با زندگی مشترک و همسرداری آشنا شد و علاقه و وابستگی به فرزند رو هم حس کرد .
فروغ راحت بود ، زنی مترقی و آزادیخواه ، هنرمندی که خارج از کلیشه های رایج در اِبراز احساسات عمیق و لطیف و ظریفِ زنانه ش ؛ بی محابا بود و از محدودیت ها و معذوریت ها بیزار .
با بیان آرزویی که او برای آزادی و برابری حقوق زنان داشت ؛ یادش رو گرامی میدارم و برای روحش آرامش و خشنودی آرزو میکنم :
« آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است . من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم . آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی ، هنری و اجتماعی زنان است . »
پس از طی یک دوره ی نسبتا طولانی انفعالی که در غربت داشتم ، چند ماه خوب و مثبت و پُرکار رو پشت سر گذاشتم .
یکی از این کارهای ارزشمند و مفید ؛ تهیه ی برنامه ای رادیویی با عنوان " رادیو مهاجر " هست که اولین قسمت آزمایشی اون رو چند روز پیش با دوست دیگری آماده کردیم و روی فیس بوک منتشر کردیم . با اینکه کار پُرنقص و ایرادی از آب دراومد ؛ اما باتوجه به امکانات اندک ، بضاعت کم و تجربه ی ناچیزمون نسبتا خوب و جالب درست شد .
فکر میکنم بشه روش بیشتر کار کرد و بصورت جدی بِهِش پرداخت . لینکش رو برای یادگاری میذارم اینجا تا شاید مخاطب غیر فیس بوکی هم بهش نظری انداخت ...
اولین برنامه ی آزمایشی " رادیو مهاجر "
دوستی از من خواست برای درخواست پناهندگی به کشوری که خودش در اون زندگی میکنه ، یه کِیس بنویسم و بهش بدم تا اون پیگیر کارهام باشه ؛ که این از کار دراومد ...
پناهگاهی برای اندیشه ی آزاد ، روح آزرده و جسم خسته ام ؛ به من بدهید
این مصاحبه محصول زحمات دوستان فیس بوکی من در "" انجمن حمایت از پناهجویان ایرانی "" هستش و اشارات خوبی داره در مورد جزئیات بیشتری از سفری که میخوام برم ... پناهندگان ایرانی، پیام آور صلح، آزادی و عشق برای مردم جهان هستند "جویندگان آشتی" نام گروه مستقلی است که خود را نماینده ی بخشی از بدنه ی جامعه ی پناهجویان ایرانی می داند. ایرانیانی که برای بدست آوردن آزادی، امنیت اجتماعی و آرامشی نسبی سرزمین مادری خود را ترک کرده و به دور از یار و دیار در جامعه ای به نام جامعه ی پناهجویی پراکنده اند . که اهداف کلی خود را چنین بیان کرده اند : یک)پیام آور صلح، آزادی و عشق برای مردم جهان در برابر بدنامی ایران و ایرانی به واسطه ی حاکمیت استبدادیی که حامی ترور، خشونت و تجاوز است. دو) انعکاس صدای اعتراض میلیون ها ایرانی در برابر نحوه ی مقابله با آزادی اندیشه و بیان و سرکوب آزادی خواهی توسط رژیم جمهوری اسلامی سه)تبادل فرهنگی و آشنایی با اقوام، نژادها و ملیت ها بدون در نظر گرفتن تفاوت ها در زبان، رنگ و مذهب و همچنین بواسطه ی رسالت حرفه ای و شغلی شان ؛ به نوشتن کتاب، عکاسی، فیلم برداری و بخصوص سفرنامه نویسی هم خواهند پرداخت...
بعد از حدود سه سال درجا زدن و توقف بی حاصل در عراق ؛ دارم از اینجا میرم و سفر رویایی و طولانی خودم رو دنبال میکنم .
یه برنامه در قالب "" گروه جویندگان آشتی "" طراحی کردم و بزودی از طریق ترکیه وارد اروپا میشم و قراره دور دونیا رو با پای پیاده طی کنم .
گذشتن از حدود 80 کشور و صدها شهر کوچک و بزرگ ؛ علاوه بر اینکه هیجان انگیز و جالبه ، میتونه خطرساز و پر از مشکل باشه ...
اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر
مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر
با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم
اگر
مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
مانده
بودی اگر نازنینم
زندگی
رنگ و بوی دگر داشت
این
شب سرد و غمگین غربت
با
وجود تو رنگ سحر داشت
با
تو این مرغک پرشکسته
مانده
بودی اگر بال و پر داشت
با
تو بیمی نبودش ز طوفان
مانده
بودی اگر همسفر داشت
هستی
ام را به آتش کشیدی
سوختم
من ندیدی ندیدی
مرگ
دل آرزویت اگر بود
مانده
بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود
شب
ستاره گلی چیدنی بود
خاک
تن شسته در موج باران
در
کنار تو بوسیدنی بود
بعد
تو خشم دریا و ساحل
بعد
تو پای من مانده در گل
مانده
بودی اگر موج دریا
تا
ابد هم پر از دیدنی بود
با
تو و عشق تو زنده بودم
بعد
تو من خودم هم نبودم
بهترین
شعر هستی رو با تو
مانده
بودی اگر می سرودم
مانده
بودی اگر می سرودم
مانده
بودی اگر نازنینم
زندگی
رنگ و بوی دگر داشت
این
شب سرد و غمگین غربت
با وجود تو رنگ سحر داشت
بعد از حدود دو سال همکاری با دوست عزیزی که مسئول وبلاگ " تلاطم " بوده و انجام چندین مصاحبه با شخصیت های مختلف سیاسی و مدنی ؛ تحلیل ها و مطالبی را انتظار داشتم در پاسخ ها ببینم که ندیدم . از آنجایی هم که در نقد نویسی پیشرفت قابل ملاحظه ای پیدا کرده بودم و در حوزه های سیاسی و مدنی به کارهای تحقیقی می پرداختم ؛ این عطش و حسرت بیشتر آزارم میداد . این شد که به همکارم پیشنهاد یک مصاحبه با خودم را دادم و او نیز استقبال نمود . امیدوارم مطالب ، تحلیل ها و پیشنهادات مطروحه در این مصاحبه ؛ بازخورد خوبی پیدا کرده و بتواند راهگشا و چاره ساز مشکلات پیرامون مان گردد :
...
- ... ما با سرعت عجیب و غیرقابل باوری به سمت اضمحلال فرهنگی پیش می رویم
...
- ... قدرت حاکم حاضر به ترک مسند و تحویل حکومت به مردم تحت هیچ شرایطی نیست و تا آخرین نفر ، آخرین سنت و آخرین گلوله در سنگر استبدادی خود باقی می ماند
...
- ... فضای خارج از کشور با تصوری که من داشتم و یا انتظارش می رفت ؛ بسیار متفاوت است ...
"" اپوزیسیون در تبعید ایرانی چاره ای جز اتحاد و هماهنگی ندارد ""
اصول پنجگانه ی J.A.P.E.L
کلیات
1 - تمام انسانها با هم برابرند و از حقوقی یکسان برخوردارند . هیچ کس بر حسب ثروت ، قدرت یا شهرت ؛ بر دیگری ارجحیت نداشته و نمیتواند خود را برتر و بالاتر بداند .
سطح دانش و آگاهی افراد در کنار حسن خلق و رفتارشان که از عناصر محبوبیت بشمار می آیند ؛ تعیین کننده ی درجه برتری انسانها از یکدیگر است .
این برابری مطلق ؛ بهترین و صحیح ترین تعریف برای واژه ی " عدالت " است .
2 - تمام حیوانات دارای حقوقی هستند که باید به آنها احترام گذاشته شود . حق حیات و داشتن یک زندگی طبیعی و همچنین مراقبت از بیماریها و صدمات ؛ توسط انسانها میبایست در نظر گرفته شود .
انسانها و حیوانات در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته و " طبیعت حیوانی " حقیقتی انکارناپذیر میباشد .
3 - جهان همواره میبایست در صلح و آرامش قرار داشته باشد . هیچگونه جنگ یا نزاعی با هیچ بهانه یا دست آویزی مشروعیت نداشته و واژه هایی مانند برتری نژادی و میهن پرستی کاملا منحوط است و تمام برنامه های تسلیحاتی که به بهانه ی دفاع انجام می گیرد محکوم باید گردد .
دنیای ما به هیچ چیزی بیشتر از " صلح " برای تداوم و پایداری ، نیازمند نیست .
4 - کره ی زمین تنها زیستگاه شناخته شده برای تمام موجودات هستی میباشد و مراقبت از آن وظیفه همه ی انسانهاست . حفظ محیط زیست ، سلامت آب و هوا ، در کنار احترام به تمام عناصر طبیعت ؛ از اهم وظایف انسانها به شمار می آید .
" زمین " باید به آیندگان سالم و شاداب تحویل داده شود .
5 - محبت و دوست داشتن برترین صفات انسانی ست که باید آنرا در سخاوت کامل همراه با انعطاف و عدم تمایز ابراز داشت .
" عشق " رمز پیروزی نسل بشر بر تمام کائنات است .

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می ، گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن ، عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی ، دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران ، باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این ، من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
سیمین بهبهانی
گفتا ، گفتموقتی همسرم اولین پسرمون رو باردار میشه ، من 20 ساله و اون 18 ساله ش بود . هر دومون جوون و بی تجربه بودیم و شاید واسه ی پدر و مادر شدن خیلی زود بود . اما توو روزایی بودیم که عشق عمیق و زیادی بینمون حاکم بود و همین امر باعث شده بود که سرشار از محبت و شادی باشیم . هنوز سختی ها و مشکلات مسیولیت های زندگی گریبانمون رو نگرفته بود و یه جورایی سرخوش بودیم . پیمان ( پسر بزرگم ) درست توو روزای موشک بارون تهرون قرار داشت که به دنیا بیاد ، و به خاطرترس و هول هایی که همسرم داشت صلاح دونستیم که بره شمال به روستای مادریم و کنار خونواده ش باشه و اگه شرایط وحشتناک تهران ادامه داشت همونجا زایمان کنه که اتفاقا همینطورهم شد ؛ 17 اردیبهشت 67 توو زایشگاه کوثر آستانه بدنیا اومد و منم به محض اینکه خبردار شدم رفتم شمال . وقتی اون کوچولوی سرخ و سفید و بامزه رو دیدم از یه طرف شور و شعف عجیبی پیدا کردم و از طرف دیگه هول ورم داشت . انگار میدونستم که بزرگ کردن و پرورش یه بچه چقدر میتونه سخت و مسیولیت زا باشه .
فرصت های زیادی رو باهاش میگذروندم و بزرگ شدنش رو به خوبی تماشا میکردم . مشاهده ی رشدش و نطارت بر تربیت و آموزشش چیزهای زیادی بهم آموخت . یادمه اولین نقاشی هایی رو که میکشیدو از خطوط در هم و برهمی تشکیل میشد و یه اسمای عجیب و غریبی هم براشون میگذاشت نگه میداشتم و زمانی که یه نوجوون شد بهش دادم و خیلی لذت برد . بخصوص کلمه ها و واژه هایی که تازه میخواست یادشون بگیره ونمیتونست درست ادا کنه ؛ خیلی مضحک و خنده دار از آب در میومدن و بعدها سوژه های خوبی شدن واسه ی غش غش خندیدنش .
عاشق انگولک کردن و خراب کردن اسباب بازی هاش بود و میخواست بدونه که توشون چیه یا مثلا چه جوری کار میکنن و تشویق من و خونسردیم در مقابل این همه خرابکاری باعث شد که رشته ی فنی رو واسه ی ادامه ی تحصیل انتخاب کنه و تا سطح فوق دیپلم هم پیش بره .
10 سال بعد تر ؛ بارداری پسر دومم بدون برنامه ریزی و کاملا اتفاقی پیش اومد . وقتی متوجه این امر شدیم به اتفاق تصمیم گرفتیم که حفظش کنیم و خودمون رو آماده ی داشتن یه بچه ی دیگه کنیم . روز اا اسفند 77 در تهران به دنیا اومد . پارسا ( پسر کوچیکم ) هم مثه داداشش سرخ و سفید بود و البته خیلی هم نوزاد آرومی بود . پیمان با توجه به تفاوت نسبتا بالای سنش با اون ؛ خوب تونست باهاش کنار بیاد و تقریبا هیچ وقت ما دعوا و قهر و درگیری بین اونا رو ندیدیم . من و همسرم مسن تر و باتجربه تر شده بودیم . با اینکه مشکلاتمون زیادتر شده بود اما چیزی واسه ی بچه هامون کم نمیذاشتیم . من در حین دیدن و تجربه بزرگ شدن پارسا چیزای تازه تری پیدا میکردم که قبلن ها متوجه شون نبودم . پارسا هم بچه ی آروم و بی آزاری بود . خجالتی و کم صحبت اما خیلی خوش زبون و مهربون .
عشق من به پیمان به دلیل بزرگ شدنش کم کم نهفته میبایست می موند اما الین عشق به پارسا علنی و محسوس بود . اون هم به من خیلی عادت کرده بود . وقتی میومدم خونه مشکلات بیرونم رو که خیلی هم زیاد و طاقت فرسا بودن کناری میذاشتم و به جفتشون میرسیدم .جواب دادن به سوالای بی شمارشون ، بازی کردن باهاشون و عشق ورزی و اظهار محبت بهشون .
همسرم کدبانو و مادری نمونه بود اما حوصله ی کمتری برای سر و کله زدن با بچه ها داشت و من این خلا رو پر میکردم .
وقتی به اون روزها برمیگردم میبینم عشق به فرزند هم خیلی عجیبه . باهات قهر میکنن ، سرت دادمیکشن ، خطا و لج بازی میکنن ، گاهی فراموشت میکنن ، ازت دور میشن ، باهاتون اختلاف سلیقه و عقیده ی زیادی پیدا میکنن ، و یه موقع هایی یادشون میره که براشون چیکار کردی ... اما تو همچنان عاشقشونی . به راحتی از اشتباهاتشون میگذری وهمچنان حاضری از خودت براشون بگذری .
عشق به فرزند رو باید پدر یا مادر بشی تا برات قابل حس باشه . همه ی وجودت لبریز از فداکاری و ایثار میشه . از خود گذشتگی در حد اعلای خودش . عجیبه ولی واقعا میتونی از همه چیزت بگذری تا براشون بهترین ها پیش بیاد و در آرامش و سلامتی به سر ببرن ...
من متاسفانه از این حس و نعمت محروم شدم . به خاطر اشتباهاتی که سهم منه توو این قصه ؛ ناراحتم و خودم رو سرزنش میکنم . چون نمیتونم کنارشون باشم ، ازشون مراقبت کنم و بهشون برسم ...
قطعا از اولین تجربیات بشر دیرینه ، احساس خواب و خوابیدن بوده . کیفیتش رو باید باستانشناسان و مورخین توضیح بدن که خواب در ابتدا چگونه بوده ، در چه مکانهایی صورت می گرفته و اساسا زمانش چقدر بوده .
خواب هم یه غریزه ی مشترک بین همه ی موجودات عالمه که وجودش الزامیه و نبودش مشکل ساز . بعضی از موجودات خیلی کم و بعضی هاشون خیلی زیاد میخوابن . اما آدما خوابشون متوسطه ، غالبا شبها میخوابن و چیزی حدود شیش تا هشت ساعت از شبانه روز رو شامل میشه .
خوابیدن در اصل زمان استراحت روح ، فکر و جسمه که تقریبا همه ی اعضای بدن و حتی سلول های همیشه فعالمون کمی استراحت میکنن و انرژی میگیرن واسه ی فعالیتهای بعدی .
توو خواب چند فاکتور از اهمیت زیادی برخورداره . چن ساعت بخوابیم ؟ چطور و با چه کیفیتی بخوابیم ؟ و چه مواقعی نخوابیم و با حسش مقابله کنیم چون میتونه جونمون و سلامتیمون رو به خطر بندازه ...
مثه خوابیدن به هنگام رانندگی ، توو میدون جنگ و حین نگهبانی ، در مکان پرخطر از نظر حمله ی حیوانات وحشی و آدمای از اونا وحشی تر و از این دست .
همچنین پدیده هایی در خواب هست که بهتره اونا رو بشناسیم و کیفیتشون رو در مورد خودمون پیدا کنیم ؛ مثه رویا ( خوابای خوب ) ، کابوس ( خوابای بد ) ، خر و پف ، و تعبیر خواب های صادقه .
خواب بین ما آدما از نظر عمق یا سطحی که داره ؛ هم متفاوته . کسانی هستن که خوابشون خیلی عمیقه بطوری که اصطلاحا میگن اگه بغل گوشش شیپور بزنی یا توپ در کنی ککش نمیگزه و در مقابل افرادی که خواب بسیار سبکی دارن و با کوچکترین صدا بیدار میشن و گاهی هم از خواب میپرن .
طبق روال این سری نوشته هام ؛ به سراغ این غریزه در خودم میرم و شناختم رو از این حس با دیگران به اشتراک میذارم :
- من مدت زیادیه که خوب و زیاد نمیخوابم و به دلیل مشکلات و گرفتاری هایی که توشون غرقم آرامش کمتری توو خواب دارم . واسه همین تاحد ممکن کنترل شده و با برنامه ریزی میخوابم .
- بیشتر از اینکه زیرم واسه ی خواب مهم باشه ؛ بالش یا زیرسریم خیلی مهمه . باید نرم و نه کوتاه و نه بلند باشه . به خاطر دیسک و کمردرد مزمن و البته خفیفی که دارم بهتره تشکم کمی سفت باشه .
- مکان خوابم بهتره کمی خنک باشه تا خیلی گرم . و حاضرم هرکای بکنم تا به دور از مگس و پشه بخوابم .
- تقریبا هر ساعتی که بخوابم ؛ صبحش زود بیدار میشم . و البته به کیفیت خوابم بستگی داره اما اکثر اوقات صبحا سرحالم .
- بدبختانه بیشتر خوابای من از جنس کابوسن ولی خوب رویاهای قشنگی هم میبینم . همینطور خوابای صادقه ای که تعبیرشون توو زندگی معمولیم منعکس میشه زیاد دارم .
- خوابم در شروعش خیلی عمیقه . یعنی اولا وقتی خوابم بگیره توو زود میخوابم ؛ طوری که نور مکان خواب یا سر و صدا نمیتونه عامل نخوابیدنم بشه . ولی بعد از یک تا حداکثر دو ساعت ، خیلی سبک میشه و با کوچکترین صدا یا تکونی بیدار میشم و دیگه تا صبح خواب کامل و عمیقی نخواهم داشت .
- خوب مثه اکثر آدما ؛ خوابیدن کنار کسی که دوسش دارم یا عاشقشم رو خیلی میپسندم . اون موقع ها که پسرم میومد کنارم میخوابید بغلش میکردم و ماساژ و نوازشش میدادم تا بخوابه و این به من خیلی میچسبید یا طی بیست سال زندگی مشترک از درآغش گرفتن همسرم و کنارش خوابیدن و نوازش کردن لذت زیادی میبردم که ای ن نعمت ها دیگه ازم گرفته شده و سالهاس که تنها میخوابم ...
- جدیدا و مدتیه که کمی خروپف میکنم گرچه برای کسایی که نزدیک من میخوابن خیلی آزاردهنده نیست ولی عیبیه که جالب نیست وباید سعی کنم رفعش کنم
- زیاد این ور اون ور میشم و برعکس زمون جوونیام خیلی آروم و بی حرکت نمیخوابم . بیشتر روی پهلوی راستم دراز میکشم و اگه بشه دوست دارم رو شکم بخوابم و کمی هم خودمو جمع کنم تا حدی که زانوم بیاد نزدیک سینه م .
J.A.P.E.L چیه ؟
...بعد از فراز و نشیب های فراوون روزگار نامراد و ناسازگار ، در شرایط ناهنجار داخلی به لطف حاکمان نالایق و ناآگاه واوضاع نابسامان و در هم ریخته ی دنیای ما ؛ من به پنج اصل برای زندگی بهتر ، آرامش بیشتر ، امنیت واقعی و رضایت مطلوب تر رسیدم .
خیلی روشون کار کردم و تجزیه و تحلیلشون همیشه با من و با ذهنم همراه بودن . با دانسته ها ، یافته ها و تجربیاتم و همچنین با استعدادی که در طبقه بندی اطلاعات بدست آورده بودم ؛ پنج کلمه از توشون درآوردم و از ترکیب حروف اصلی شون به واژه ی japel رسیدم .
ما آدما یه سری خصوصیات داریم که با بقیه ی موجودات مشترکه . یعنی اون کاری رو که یه جونور تک سلولی انجام میده ، ما هم انجامش میدیم . یا مثلا یه گل یا درخت یا یه حیوون کوچیک و حتی یه حیوون غول پیکر .
اسم این کارها رو میذاریم غرایز که جمع غریزه س ، یعنی اعمال و رفتاری که باید انجامشون بدیم تا زنده بمونیم و انجام دادنشون ربطی به فیزیک بدنمون ، طبیعت اطرافمون ، نژاد یا سیر تکاملی مون نداره و تنها تفاوتی که میتونیم درش ببینیم در کیفیت و چگونگی شه .
این غرایز عبارتند از : خوردن ، خوابیدن ، دفع کردن و سکس که میشه بهشون گفت " غرایز حیاتی " ، تفکر و تکلم بعنوان غرایز مکمل و در نهایت آزادیخواهی که من اسمشو میذارم " غریزه ی اصلی ".
خوب ! قدم اول برای خودشناسی ، شناخت خوب و دقیقی از غرایزمونه که با هم اونم به صورت اجمالی میریم که بشناسیم شون :
خوردن
ما آدما ، ذایقه مون طی هزاران سال در مسیر تکاملیمون خیلی تغییر کرد و همین امر بیشترین تاثیر رو ، روی شکل ظاهریمون بخصوص چهر ه مون گذاشت .اونطور که شواهد زمین شناسی و دیرین شناسی نشون میده از خام خوری به پخته خوری و از گوشت خواری به گیاه خواری رسیدیم تا اینکه در زمان حاضر شدیم همه چیز خوار .
زمانی که خام خوری میکردیم صورتمون خیلی زشت و آرواره هامون درهم برهم بود . وقتی غذا پختیم و گیاه و سبزی به رژیم غذایی مون اضافه شد زیباتر و جذاب تر شدیم . اما حالا با همه چیز خواری فقط تونستیم حفظ ظاهر کنیم که البته به ضرب و زور مواد و محصولات آرایشی ، بهداشتی و ترمیمی بوده ؛ ولی از درون درب و داغون هستیم . با بدنی ضعیف و آسیب پذیر که در معرض انواع ویروس ها و میکرب هاس .
بیماری هایی که یا درمانشون سخته یا لاعلاجن .
اینکه چی بخوریم ! کی و چطور بخوریم ؟ و از همه مهمتر چقدر بخوریم ؟ سوالاتیه که باید هر کدوممون در مورد خودمون جوابشو بدونیم .
من از خودم میگم تا یه مرجع نمونه گیری باشه واسه ی دیگران که چطور باید با این غریزه آشنا بشن و کنار بیان :
- صبحونه خوردن رو دوست دارم بخصوص همراه با چایی شیرین . کره رو با مربا و گاها عسل میخوام ، پنیر شور نمیخورم یعنی باید کم نمک باشه و خامه رو خیلی می پسندم بخصوص با عسل
- سبزیجات و انواع میوه ها رو خیلی دوست دارم و توو خورشت ها کمتر طالب گوشت حیوونا هستم
- دسر های همراه غذا واسم خیلی مهمه گاهی اوقات از خود غذا هم اهمتیش بیشتر میشه ؛ مثه ماست ، انواع سالاد ، زیتون و ترشیجات
- آهسته غذا میخورم ، از وایساده خوردن یا در حال راه رفتن و لومبوندن خوشم نمیاد . موقع غذا خوردن دوست دارم جام راحت و هوای اطرافم مساعد و معتدل باشه . تمیز غذا میخورم ولی گاهی اوقات هم دوست دارم با دست غذا بخورم یا که ملچ مولوچ کنم و لیس بزنم و پچل بازی در بیارم .
- چون معده ی زخمی و ناراحتی دارم ، مراعات حالشو میکنم و قلقش کاملا دستم اومده . نمیذارم زیاد آزارم بده و باهاش کاملا مدارا میکنم .
- توو تنقلات آجیل جات و چیپس شور و پفک کاملا ترد رو دوست دارم ولی زیاد اهل کاکایو و شکلات نیستم . آبنبات و لواشک و آلوچه ترشک رو می پسندم و از فالوده و بستنی کم شیرین بخصوص همراه آبلیمو هم خوشم میاد .
- چایی رو پررنگ و با قند کله ای میخورم ، قهوه رو کم شیرین و از ترکیب چن تا آبمیوه با مزه های متفاوت خیلی خوشم میاد .
- سیگار رو مدتیه ترک کردم و از دستش خلاص شدم چون اسیرش بودم و خیلی اذیتم میکرد . مشروب رو دوست دارم اما کم میخورم و کمتر مست میکنم و با آبجو لذت میبرم و شرابی که ترش مزه نباشه می پسندم .
- زیاد نمی خورم ولی سه وعده ی غذای روزانه رو بدنم نیاز داره و ترجیحا سر وقت غذا میخورم . چرب و آبکی که خوشبختانه اطلا چاق نمیشم .
- از وقتی که آشپزی هم میکنم مزه ها و ارزش های غذایی رو بیشتر درک میکنم و از خوردن واقعا لذت میبرم ...
خوب . حالا شما در مورد خودتون از خوردن چقدر و چی میدونین ؟ آیا با این غریزه تون کاملا آشنا شدین ؟ این هم بخشی از خودشناسیه که البته کمی هم لذیذه ...
(( ادامه دارد ))
شخصیت درونی ما آدما مثه همه ی موجودات زنده ی این جهان ، از موجودات تک سلولی و میکروسکوپی گرفته تا گیاهان و حیوانات کوچک و عظیم الجثه ؛ پیچیدگی خاصی داره که در نوع خودش منحصربفرده .
و از اونجایی که همه ی این موجودات با هم در ارتباطن و ریشه ها ی مشترکی با یکدیگه دارن و از همه مهمتر در یه مکان با هم به حیات خودشون ادامه میدن ؛ شناخت آدما بدون شناخت محیط اطراف ، مکان زندگی و موجودات دیگه ی عالم هستی و حتی علوم دیگری همچون تاریخ و باستانشناسی ، فلسفه ی ادیان ، روانشناسی و جامعه شناسی ، زمین شناسی و جغرافیا و غیره ...
یا امکان پذیر نیست یا که نواقص زیادی به همراه داره .
به همین خاطره که من این رشته رو کاملترین رشته ی مطالعاتی میدونم و فکر میکنم سخت ترین اونا هم باشه .
ما آدما از اونجایی که بیشتر اوقات خودمونو نمیتونیم خوب بشناسیم و شخصیت درونی خودمونو تجزیه و تحلیل کنیم ؛ طبیعیه که از شناخت دیگران کمتر آگاه باشیم و اطلاعاتمون در مورد همدیگه ناقص باشه .
شناخت ما از همدیگه به همون اندازه کمه که از خودمون قراره باشه . به همین خاطره که دوست داریم فال بگیریم ، از یکی دیگه در مورد خودمون بشنویم ، از ما و درونمون چیزایی بگن که یحتمل میدونیمشون و تحلیل شخصیت اخلاقی و رفتاری و فکریمون رو کس دیگه ای انجام بده .
پس اول باید دنیایی رو که توش زندگی میکنیم رو خوب بشناسیم ، در مورد موجودات زنده ی همطرازمون شناخت پیدا کنیم ، از علوم مختلف آگاه باشیم و سر آخر عزممون رو جزم کنیم برای انسانشناسی .
اینه که مسیر رو طولانی میکنه و کار از فالگیری و طالع بینی و کف بینی خیلی فراتر میره و پیچیدگی موضوع رو بیشتر میکنه .
من این مسیر رو انتخاب کردم و هزینه های زیادی بابتش پرداختم . به یافته هایی رسیدم که لازمه به دیگران منتقل بشه و توو این مسیر ازشون استفاده بشه .
با حوصله و کمی هم علاقه با من باشید تا به یه جاهای خوب خوب برسیم .
....
یکی از شبای تابستونی ماه رمضون بود . من فارغ از درس و مدرسه ، توی روستای مادریم در حال گذروندن تعطیلات بودم .
به توصیه ی پسرخاله م قرار شد به مهمونی افطار یکی از فامیلای پدریش بریم که یه جورایی از طرف مادری ؛ فامیل منم میشدن .
به هنگام صرف افطاری که خیلی هم خوشمزه و جالب بود ، توجه م به دختر خونه که وظیفه ی پذیرایی رو به عهده داشت جلب شد.
مثه یه کدبانو وارد بود ، جذابیت بخصوصی واسم داشت و دلنشین بود . همچنین خونواده ی مهربون و مهمون نوازی داشت . خلاصه اینکه اون شب همه چیزش خوب بود و یکی از بهترین لحظات زندگیمو رقم زد .
وقت برگشتن پسرخاله م نظرمو پرسید و منم گفتم که به اون دختر یه حسی پیدا کردم و ازش خوشم اومده .
توو اون مدتی که اونجا بودم به واسطه ی بقیه ی بچه های فامیل ، از جمله دختر داییم که همسن و سال خواهرم بود ( یعنی دو سال ازم کوچکتر ) و یکی از دوستای صمیمیه همون دختر مراسم افطاری هم بود ؛ یه کاری کردم احساسم بهش رسونده بشه و نظرشو بدونم . و جالب این بود که اونم بهم تمایل داشت و میل به ایجاد یه رابطه ی دوستی رو اعلام کرد .
از اون روزا به بعد فکر کردن به اون دختر یکی از دغدغه های زندگیم شد . براش نامه های عاشقونه مینویشتم و توشون از احساساتم براش میگفتم . سال تحصیلی بعدی چهارم دبیرستان رو باید میگذروندم که خیلی حساس بود . هم واسه ی خودم و هم واسه ی مسیولین دبیرستان . توو دارالفنون درس میخوندم و آمار قبولیای کنکورشون با جاهایی مثه البرز مقایسه میشدو حتی به کری خوندن بین مدیرا و دبیراشون هم منجر میشد .
منم با اینکه کاری غیر از درس خوندن بلد نبودم و توو این چن ساله از بهترینها بودم ، دیگه یه بچه ی عاشق شده بودم و فکرم دایم درگیر معشوقه م بود . از هر فرصتی که به تعطیلی میخورد استفاده میکردم به شمال برای دیدنش میرفتم . یه دیدار کوتاه توو خونه ی داییم و یا اینکه به همت بچه های فامیل قدم زدن کنار ساحل سفیدرود و سر زدن به فامیلای دیگه . حتی خواهرمم به کمکم میومد و یه جایی به یه بهونه ای قرار مداری میذاشت که اونم بتونه باشه تا بتونیم چن دقیقه ای با هم باشیم و گپ کوتایی بزنیم .
آخه اون خجالتی و کم حرف بود . مراعات دور و بر و فامیل و خونواده رو میکرد و منو از شنیذن بیشتر صداش محروم میکرد .
عشقم بهش روز به روز بیشتر میشد و میخواستم که واسه ی همیشه باهاش باشم .
درسامو نصفه نیمه ول میکردم و براش نامه مینوشتم . همش توو فکرم بود . توی هر لحظه ای میخواستم کنارم باشه و دوری ازش واسم دردناک بود .
یه حادثه باعث شد که ما زودتر از زمان لازمش ، باهم ازدواج کنیم و حاصل این ازدواج دوپسر خوب و دوست داشتنی شد که بیست سال خاطره ی زندگی مشترک رو زیباتر و لذت بخش تر کرد .
بعد از این همه سال ، شادیها و غم ها ، فراز و نشیب ها ، قهر ها و آشتی ها و اختلاف نظر ها و سلیقه ها ؛ توو این غربت و تنهایی و بعد از دوسال و اندی دوری و فراق ؛ بیشتر از قبل دوستش دارم و بزرگترین آرزوم اینه که بتونم یه بار دیگه کنارش باشم و با همه ی وجودم بهش عشق بورزم و محبت نثارش کنم .
| 1 |
2
|
3
|
>>
|