یکی از شبای تابستونی ماه رمضون بود . من فارغ از درس و مدرسه ، توی روستای مادریم در حال گذروندن تعطیلات بودم .
به توصیه ی پسرخاله م قرار شد به مهمونی افطار یکی از فامیلای پدریش بریم که یه جورایی از طرف مادری ؛ فامیل منم میشدن .
به هنگام صرف افطاری که خیلی هم خوشمزه و جالب بود ، توجه م به دختر خونه که وظیفه ی پذیرایی رو به عهده داشت جلب شد.
مثه یه کدبانو وارد بود ، جذابیت بخصوصی واسم داشت و دلنشین بود . همچنین خونواده ی مهربون و مهمون نوازی داشت . خلاصه اینکه اون شب همه چیزش خوب بود و یکی از بهترین لحظات زندگیمو رقم زد .
وقت برگشتن پسرخاله م نظرمو پرسید و منم گفتم که به اون دختر یه حسی پیدا کردم و ازش خوشم اومده .
توو اون مدتی که اونجا بودم به واسطه ی بقیه ی بچه های فامیل ، از جمله دختر داییم که همسن و سال خواهرم بود ( یعنی دو سال ازم کوچکتر ) و یکی از دوستای صمیمیه همون دختر مراسم افطاری هم بود ؛ یه کاری کردم احساسم بهش رسونده بشه و نظرشو بدونم . و جالب این بود که اونم بهم تمایل داشت و میل به ایجاد یه رابطه ی دوستی رو اعلام کرد .
از اون روزا به بعد فکر کردن به اون دختر یکی از دغدغه های زندگیم شد . براش نامه های عاشقونه مینویشتم و توشون از احساساتم براش میگفتم . سال تحصیلی بعدی چهارم دبیرستان رو باید میگذروندم که خیلی حساس بود . هم واسه ی خودم و هم واسه ی مسیولین دبیرستان . توو دارالفنون درس میخوندم و آمار قبولیای کنکورشون با جاهایی مثه البرز مقایسه میشدو حتی به کری خوندن بین مدیرا و دبیراشون هم منجر میشد .
منم با اینکه کاری غیر از درس خوندن بلد نبودم و توو این چن ساله از بهترینها بودم ، دیگه یه بچه ی عاشق شده بودم و فکرم دایم درگیر معشوقه م بود . از هر فرصتی که به تعطیلی میخورد استفاده میکردم به شمال برای دیدنش میرفتم . یه دیدار کوتاه توو خونه ی داییم و یا اینکه به همت بچه های فامیل قدم زدن کنار ساحل سفیدرود و سر زدن به فامیلای دیگه . حتی خواهرمم به کمکم میومد و یه جایی به یه بهونه ای قرار مداری میذاشت که اونم بتونه باشه تا بتونیم چن دقیقه ای با هم باشیم و گپ کوتایی بزنیم .
آخه اون خجالتی و کم حرف بود . مراعات دور و بر و فامیل و خونواده رو میکرد و منو از شنیذن بیشتر صداش محروم میکرد .
عشقم بهش روز به روز بیشتر میشد و میخواستم که واسه ی همیشه باهاش باشم .
درسامو نصفه نیمه ول میکردم و براش نامه مینوشتم . همش توو فکرم بود . توی هر لحظه ای میخواستم کنارم باشه و دوری ازش واسم دردناک بود .
یه حادثه باعث شد که ما زودتر از زمان لازمش ، باهم ازدواج کنیم و حاصل این ازدواج دوپسر خوب و دوست داشتنی شد که بیست سال خاطره ی زندگی مشترک رو زیباتر و لذت بخش تر کرد .
بعد از این همه سال ، شادیها و غم ها ، فراز و نشیب ها ، قهر ها و آشتی ها و اختلاف نظر ها و سلیقه ها ؛ توو این غربت و تنهایی و بعد از دوسال و اندی دوری و فراق ؛ بیشتر از قبل دوستش دارم و بزرگترین آرزوم اینه که بتونم یه بار دیگه کنارش باشم و با همه ی وجودم بهش عشق بورزم و محبت نثارش کنم .
سلام.

وبتون و دیدم خوبه و امیدوارم که هرروز موفق تر از دیروزتون بشین.در ضمن متنتونم خوندم و چیزی ندارم که بگم..جز اینکه متاسفم بابت اینکه الان در کنار شما نیست.
اگه به ما سر زدین بهتون پیشنهاد میدم که مطالب و از اولین پست شروع کنین به خوندن حتی اگه وقت نکنین نظر بدین..مهم اینه که شما مطالب و بخونین و بعد اگه دوست داشتین با ما همراه بشین..
دوست شما:هستیا[بدرود]
از اظهار نظر و حتی همدردیت سپاسگذارم
بهت سر میزنم اما به این زودیا نمیتونم قول بدم که همه ی پستا رو بخونم
اگه دیدم مسیرم باهاتون یکیه حتما میام گر چه بعید میدونم
چقدر عالی. امید دارم در کنار هم خوشبخت باشید وبرای من هم دعا کنید.
به خانم مهربونتون هم سلام منو برسونید.
فعلا که دور از همیم و غیر خوشبخت
اما سلامتو بهش میرسونم
لطف داری عزیز
زیبا بود به پای هم پیر شید.
والا پیر که میشیم اما فکر نمیکنم به پای هم چون احتمال داره این فرصت دیگه پیش نیاد
سلام مجدد آقا ابراهیم!!!!
بیسسسسسسسسسسسستتتتتتتت ساللللللللللللل؟!!!
و علیک مجدد
یعنی زیاده ؟
خوب پیریم دیگه دوست عزیز
سلام
اینکه از هم دورید را متوجه نشدم چرا؟ اگر براتون اشکالی نداره برامون بگید ؟؟ و اینکه غربت؟؟؟ یعنی کجا؟
ببخشید که پرسیدم فقط کنجکاوی بود
داستان زندگیتون هم جالب بود
فقط میتونم بگم غربت یعنی سلیمانیه کردستان عراق
بقیه قصه توو این مجال نمیگنجه
سلام.جالب بود..عاقبت این دوریم تموم میشه...و امیدوارم سالهای سال بیشتر از همیشه در کنار هم خوشحال و شاد زندگی کنید...عاقبت یکسان نماند حال دوران غم مخور....
مرسی عزیز
اینایی که نوشتی واقعی بود؟
خوب آره دیگه
گفتم که بعدا زنم شد
قبلیا هم واقعین بعدیاش هم واقعی تر
سلام
ممنون از حضورتون . ولی برام سواله که چرا از خانواده دور هستید؟
تصورش برام سخته !
قصه ش کمی طولانیه
باشه به وقتش واست میگم
سلام الهی همیشه عاشق بشین و همیشه با عشقتون ازذواج کنین
چه دعالی باحالی
مرسی از لطفت
سلام
دوست دارم شما بتونید در مورد من هر چه که میتونید برام بگید اما اینو بگم که چیزهای که شما خواستید رو نمیتونم ارسال کنم مثل عکس کف دست یا از این قبیل.. میخوام ببینم شما میتونید بدون این ابزار هم پیشگویی یا فال یا هرچی که خودتون میگید رو در موردم بازگو کنید...
جواب مثبت شما باعث خوشحالیم خواهد شد و منتظرم
نکنه فکر کردی من واقعا یه رمال یا پیشگو یا جادوگرم دختر ؟!!!
اگه بتونم اون چیزایی رو که تو میخوای بدون گرفتن اون چیزایی که من میخوام برات بگم که الآن وضعم اینجور درب و داغون و خراب نبود که ...
ایشالله تا ابد ژیش هم بمونین !
فعلا که از هم جدا افتادیم
تا بعد ببینیم چی میشه
ممنون از لطفت
عشقتون به همسرتون قابل ستایشه. فقط این پست رو خوندم اگر فرصت بود حتما مطالبتون رو دنبال خواهم کرد.
لطف میکنی ...
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
مرسی ...
یکی از زیباترین کارهای فروغ
میبینمت
سلام
امیدوارم هر چه زودتر به آرزویت برسی و از امشب من نوشته هاتو دنبال می کنم .بنویس که آیا راحتی؟راستی عزیز من یک نوشته دیگه هم واسه ات گذاشتم مشخصات منو حذف کنی و ایمیلم رو هم حذف کنی . ممنون میشم ازت . مواظب خودت باش خدا پشت و پناهت
غریبه ی آشنای من
متاسفانه من تمرکزم رفته روی فیس بوک و اینجا خیلی کم میام ...
نمیدونم و یادم نیست اون کامنتی که اشاره کردی روی کدوم پُست بوده تا مشخصاتی رو که گفتی بخوام حذف کنم .
در هر صورت ممنونم ازت و محبت کردی